صادراتش با تو
جمعه 13/8/90 11:34 صبح| | نظر
یادت سهراب بخیر، چه سفرها کردی
در چراگاه نصیحت گاوی دیدی سیر
حال من راجب احوال خودم می گویم
دکتری را دیدم، پشت فرمان پراید زردی
رفتگر را دیدم که مدام، قرص کتمان حقیقت می خورد
پشت دیوار سفید، کارگر را دیدم ژنتیک می دانست
دختری با دار قالی جذر و مشتق می گرفت
چمدانی دیدم در پی پارس جنوبی می دوید
من وکیلی دیدم دستفروشی می کرد
عالمی را دیدم که الفبای صداقت آموخت
شیمی دانی دیدم، پی ویزا و اقامت می گشت
من الاغی دیدم که صدارت می کرد
بر درخت قدرت، ماری دیدم پیر
روبهی را دیدم که مدام چاپلوسی کبوتر می کرد
تو کجایی سهراب، روحت شاد
زاغ ها می گفتند؛ در تولید علم اول شده ایم!
صادراتش با تو.
تنهاترین پروردگار
یکشنبه 8/8/90 6:36 عصر| | نظر
خدای مهربانم، تو را دوست دارم
آن لحظه که به تو فکر می کنم
دلم پُر می شود و پشتم گرم
می خواهم به خودم بیایم و تو را ببینم
می خواهم به خودم بنگرم و تو را درک کنم
تو را در آواز پرنده ها شنیده ام
تو را در رقص باد روی آلاله ها دیده ام
تو در شنای جوجه اردک،
در لمس بالهای سنجاقک رنگی،
در دویدن روی شن های ساحل،
در سایه ی بلند تبریزی،
در سرمای آبِ رود، در گرمای نور خورشید،
در وسعت دریای بی کران،
در سکوت بارش برف، در همهمه ی باد و طوفان، در غرّش آذرخش،
در طعم تمشک وحشی،
در مهر دستان مادرم، در صلابت صدای پدرم، در پاکی افکار برادرم،
و در من هستی ...
چقدر به تو نزدیک و از تو دورم!
چقدر سجده به درگاه تو لذت بخش است و چقدر خواستن از تو!
و تو چه بی اندازه بزرگ و مهربانی!
دوست دارم تمام تنهاییم را با تو پر کنم
و تو تنهاترین پروردگار من باشی
ای خدای مهربانم!
من شرمنده توام
پنج شنبه 5/8/90 8:4 عصر| | نظر
نوشته ای بسیار زیبا از دکتر علی شریعتی
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده، یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، حفظ کنی، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.
پوش
پنج شنبه 5/8/90 7:27 عصر| | نظر
پشت شیشه ی مرطوب
پرنده ای کوچک روی شاخه ی عریان
پوش داده، سرش داخل پرهایش
من نیز خودم را پوش می دهم
و از گرمای مطبوعی لذت می برم
بی توجه به طوفان و سرمای بیرون!
جاده ی ابریشمی
پنج شنبه 5/8/90 7:23 عصر| | نظر
هدفم را در زندگی می دانم
این جاده ابریشمی مسیر من است
چه بی اندازه با شکوه
وچه بی انتها زیباست
و من می روم
می روم
می روم ...
حس غریبی دارم
افکارم
علایقم
اخلاقم ...
من خودم هستم؟!
چه شده؟! ...
جاده ابریشمی زیبایم تمام شد!
آیا این هدف من بود؟!
سرد نشود!
یکشنبه 1/8/90 10:42 صبح| | نظر
صدای شادی و قهقهه کودکان
اتاقی روشن با نور خورشید
صدای ریختن چای
سینی کوچک نقره ای با دو فنجان
به سمت تو می آیم
رو به رویت می نشینم
می گویم: عزیزم بفرما ...
و تو غرق در افکارت به صفحه ی روزنامه زل زده ای!
و من به یاد شعر سهرابم؛
«زندگی جیره ی مختصری است، مثل یک فنجان چای
وکنارش عشق است، مثل یک حبه ی قند
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.»
...
بخار از فنجان ها بلند می شود
به نور طلایی آفتاب می نگرم
صورتم را مدتی به آن می سپارم ...
می گویم: سرد نشود!
و تو غرق در افکارت به صفحه ی روزنامه زل زده ای!
...
دیگر بخاری از فنجان ها بلند نمی شود
و باز می گویم: سرد نشود!
و تو غرق در افکارت به صفحه ی روزنامه زل زده ای!
ولی من هنوز نگرانم ...
سرد نشود!